در همین بخش

صفحه نخست > دیدگاه > نگاهی به نیم قاره هنـد براساس برداشتهای جدید

نگاهی به نیم قاره هنـد براساس برداشتهای جدید

انجنیر شیرساپی
شنبه 10 مارچ 2012

زمان خواندن: (تعداد واژه ها: )

افتخار پورپیرار است که کاروان حماران حامل دروغ را متوقف کرده، دلقکان ناچیز قوم پرست و پایگاه های نادانی جهانی، در به اصطلاح علوم انسانی را، از اعتبار انداخته و مجموعه یادداشت هایی را در بغل دارد که دیر باوران نیز ناچار حصه هایی از آن را پذیرفته و در نتیجه راه عبور از کوره راه های دروغ را بر خود بسته اند. *

تتبع و گزینش : انجنیر شیر ساپی

عرصه ی تحقیق کشاندن ماجرای مغولان هند

قسمت دوم :
با این که اکنون از آن کاریکاتور نخستین و بنیان گذار چوبین و پوسیده و بابر نام امپراتوران مغول هند باخبریم، با این همه برداشت درست از کار دشوار بیرون راندن امپراتوران مغول از هند و پرده برداری از شگرد دیگری، که شاید کثیف ترین حصه ی تاریخ نگاری سبک کنیسه و کلیسا برای این منطقه باشد، توجه به مبانی و ظرایفی در بحث جاری را می طلبد که در ماهیت خود به حیله گری های نخستین تولید چنگیز متصل است. در واقع در منظر بنیان اندیشان که تبدیل جاده های چین به دیوار و مانعی در برابر حمله مغولان را به عنوان پرده بازی و چشم بندی یهودیان پذیرفته اند، چنان که چینیان جاده هایی حاصل نهایت خردمندی و دور اندیشی در مواصلات آن سرزمین از نظر انقلابات جوی بی ثبات را، به سود تاریخ مغولان ساخت یهود، دیوار نام داده اند و حالا با بدترین و بی آبروترین نمونه ی این پلیدی ها آشنا شوید که مسئولان مراکز فرهنگی دولت هند را به دربانان کنیسه و کلیسا بدل می کند که آگاهانه و رسما بار بخش بزرگی از تاریخ آن سرزمین پهناور را بر دوش اشباحی گذارده اند که در این زمان امپراتوران مغول هند نام می دهیم.

از شگفتی های تاریخ این منطقه ظهور همزمان و اسرار آمیز سه امپراتوری بابریان در هند، صفویه در ایران و عثمانیان در آسیای صغیر است. آشفتگی گفتار و در غالب موارد شروح ناممکن در باب این سه سلسله و سرزمین در پنج قرن اخیر موجب شده تا سازندگان این افسانه های سست از هر یک از این سه سلسله برای رفو کردن پارگی های توصیف در امورات تاریخ آن دیگری سود برند. قسمت اعظم این شگرد کثیف بر مبنای نیازهای فرهنگی کنیسه و کلیسا تنظیم شده است. مثلا تولید یک مرکز مغولی در هند جزیی از تدارکات مربوط به بر پا کردن چهارچوب زبان فارسی و ضمائم آن است تا بتوانند با بخشیدن زیربنای ایرانی به مغولان فاتح هند، آنان را به مرکزی برای پشتیبانی از گسترش و تولید و تدارکات زبان فارسی بدل کنند! چرا که این کار با فرهنگ بومیان هند تطبیق نمی کرد و واگذار کردن هندیان به ترک تکلم با زبان دیرینه ی خود که غالبا پشتوانه ی مذهبی دارند، ممکن نبود. اگر زردشت و کتاب اش نیز در خاک هند سبز می شوند باز هم در حواشی همین ارتباط است. در این جا شاه اسماعیل نیز چون ابزاری برای سر و سامان دادن به امورات بابر به کار می رود، چنان که مجهولات ارتباط از هم گسیخته و بی بنیان، میان صفویان و عثمانیان نیز موجب ریشخند تاریخ است. حاصل گفتار بالا از مجموعه ی روزگار بابر معلوم می کند که این مغول نالایق پس از ۱۹ سال کوشش، که غالبا با کمک همسایگان صورت گرفته، سر انجام از تصرف سمرقند منصرف می شود، که در زمان او منطقا جز چند پس کوچه ی خاکی با خانه های خشت و گلی نداشته است.

حالا زمان بازگشت و دنبال کردن مباحث پیشین در باب امپراتوران خمیری مغول در هند است.
فهرست پرادومان کومار شارما، به عنوان مولفی بومی ، در صفحه ی 78 کتاب اش، فقط ۱۴ سلطان گورکانی هند، شامل اسامی و تاریخ های تسلط زیر را به رسمیت می شناسد:

«۱. ظهیر الدین محمد بابر، تا 1530 میلادی. ۲. نصیر الدین محمد همایون، تا 1539 میلادی. ۳. ابوالفاتح جلال الدین محمد اکبر، تا 1605 میلادی. ۴. ابوالمظفر نورالدین جهانگیر، تا 1627 میلادی. ۵. شهاب الدین محمد شاه جهان، تا 1658 میلادی. ۶. ابو المظفر محی الدین اورنگ زیب، تا 1707 میلادی. ۷. محمد معظم شاه عالم بهادر شاه، تا 1712 میلادی. ۸. جلال الدین فرخ سیر، تا 1718 میلادی. ۹. محمد شاه، تا 1748 میلادی. ۱۰. احمد شاه، تا 1753 میلادی. ۱۱. عزیز الدین عالم گیر دوم، تا 1759 میلادی. ۱۲. شاه عالم دوم، تا 1806 میلادی. ۱۳. اکبر شاه دوم، تا 1837 میلادی. ۱۴. ابوالمظفر سراج الدین محمد بهادر شاه دوم، تا 1875 میلادی»! (پرادوما کومار شارما، معماری هند و اسلامی در دهلی و آگرا، ص ۷۸، متن اصلی)
اشکال کار فهرست بالا هم بی شاه ماندن سلسله مغولان هند در فاصله ی 1539 تا 1555 میلادی است. کومار شارما در پاورقی، فرید خان نام بدون شرح حال و بدون ساخت و سازی را مسئول امپراتوری در آن سال ها دانسته و گرچه مغایرت ها در شمارش تعداد شاهان تیموری هند از ده نفر بیش تر نیست، اما به هر حال بر بلاتکلیفی و سرگردانی این گونه صحنه سازان تاریخ گواهی می دهد. در کتاب کومار شارما، ۵۳ رسامی گوناگون از مشخصات فنی و طراحی بناها و ۷۲ تصویر عکاسی ارائه شده، که مثلا نمونه ای از رسامی های کتاب همین است که در زیر می بینید:

این المان ها و لوگوهای سر در مقبره و مسجد همایون شاه مغول در دهلی از رسامی های صفحه ی ۸۰ کتاب کومار شارما است، که تصویر امروزین آن و از جمله ستاره ی داودهای دو طرف ورودیه به مسجد در زیر هم دیده می شود. کومار شارما در صفحه ۱۸ کتاب اش درباره ی ستاره ی داوود های نصب شده در بسیاری از ابنیه ی مغولی هند، چنین توضیح می نویسد:

تصویر سر در وردی به مقبره و مسجد همایون در دهلی که نقوش ستاره ی داود در دو سوی مدخل شبستان به وضوح دیده می شود.

«ستاره ی داود: ستاره ی شش گوشی که از دو مثلث در هم فرورفته ی معکوس پدید می آید و یک سمبل مذهبی هندوان است که قدرت را تداعی می کند و نمایه ی بسیار مهمی در تدارکات نمایشی ادیان مختلف است. این علامت بر سر در بسیاری از مکان های اسلامی هند نیز دیده می شود که از آن جمله در قلعه ی کهنه ی دهلی، مقبره و مسجد همایون، فاتح پور سیکری و مکان های متعدد دیگر». (پرادوما کومار شارما، معماری هند و اسلامی در دهلی و آگرا، ص ۱۸، متن اصلی)

آن چه را کومار شارما در باب کاربرد ستاره ی داود به عنوان سمبل قدرت در تمام مذاهب به هم بافته، در اصطلاح معمول لاپوشانی خوانده می شود، زیرا همان نام گذاری ستاره ی داوود بر این لوگو ماهیت اصلی آن را در ذهن شارما عریان می کند و در عین حال اگر از ابنیه ی به اصطلاح مغولی هند درگذریم، در معابد هند و از جمله در آخشاردام از این دو مثلث معکوس درهم فرو شده نشان روشنی نمی بینیم و حتی اگر با اغماض فراوان آن را یکی از لوگوهای سمبلیک مسلک های متنوع هند بگیریم، کاربرد متعدد و عامدانه و بزرگ نمایی آن بر سر در بناهای مغولی، از جمله مساجد و مراکز سیاسی و تفریحی و مقبره ها، در حالی که بر فراز هیچ گنبدی، اشاره به الله نصب نیست، توضیحی جز این ندارد که آن ها را یهودی و یا لااقل تابع معتقدات بت پرستان هند بدانیم؟!! هرچند واقعیت تاریخی ظهور جاعلانه به اصطلاح مغولان هند، از این احتمال نیز پلیدتر است.

++++

پس سلسله ای از سلاطین مغول - تیموری حاکم شده بر هند ساخته اند، که تعداد زمام داران آن، به شرحی که خواندید و نیز خواهد آمد، از ۵ تا ۲۷ نفر متغیر است و هر بررس جدید به خوش آمد خود و یا حد اکثر بر اساس نقش اندازی های مسخره ای چون نمونه ی زیر، به زمان لازم، اشخاصی را از جمع آن امپراتوران عالی جاه، اخراج و یا وارد کرده است!

مثلا کخ در صفحات آغازین کتاب اش، بر این مینیاتور درجه ی هشتم، شرح زیر را آورده که به انفراد، وسعت مسخرگی در ساخت سلسله ی تیموریان هند را برملا می کند:

«تصویر گروهی از یک خاندان: اکبر بین پسرش، جهانگیر و نوه اش، شاه جهان نشسته است و تاج تیموری را به شخص اخیر منتقل می کند. در مقابل هر یک از این افراد وزیرش ایستاده است: از چپ به راست، اعتماد الدوله، خان اعظم و آصف خان». (کخ، معماری هند در دوره ی گورکانیان، ص ۱۶)

این که با تطبیق کدام علامات و آلبوم، مثلا اکبر دانستن نفر میانی بر تخت نشسته را می توان تایید کرد، هنوز سئوال نیست. بنا بر ظاهر مینیاتور و بر اساس سیمای حاضران و به دلیل جوانی، نوه شناختن گیرنده ی تاج را می توان مفروض گرفت، اما مطابق مسطورات موجود، اکبر باید تاج را به فرزندش جهانگیر تفویض کند که این جا با افسوس تاج را می نگرد، حال آن که بر روال تقسیمات و منقولات، جانشین پدرش بوده است! وانگهی می گویند اکبر به سال ۱۶۰۵ میلادی درگذشته و تاج داری شاه جهان از سال ۱۶۲۷ میلادی، یعنی ۲۱ سال پس از مرگ پدر بزرگ، آغاز شده که الزاما قضایای مضبوط در این پرده ی رنگین حقه بازی را در صورتی با منطق اجرای نمایش نامه ی تاریخی مغولان هند منطبق می کند که برگزاری این مراسم منقوش را در زیر سنگ لحد اکبر و به مناسبت بیست سالگی درگذشت او گمان کنیم. حالا اگر درون تان با دیدن چنین تصاویری از جعلیات دانشگاه های غربی آشوب نمی شود و با دیدن این گونه نشانه های واضح کودنی در سازندگان موهومات برای مردم این منطقه ی مصیبت دیده، دچار قی و قسیان نیستید، خود صحت مندرجات در باب وزرای این اشباح تاریخی رنگ روغن دیده را تعیین کنید!؟ راه دیگر خلاصی از لطمات این به اصطلاح اسناد زمام داری مغولان در هند، این که تصور کنیم شاه جهان این تاج را در صندوق خانه ای تا نوبت زمام داری خود به امانت گذارده که آن گاه نمی دانیم جانشین اکبر، یعنی جهانگیر، به جای این تاج تیموری چه بر سر می گذارده است؟! مورخ راهی برای فرو نشاندن خشم ناشی از مواجهه با این همه کلاشی، جز تمسخر و بد زبانی حتی الامکان کنترل شده نسبت به مولفانی همچون این کخ جهود نمی شناسد.

طراحی بالا از مجموعه ی فاتح پور سیکری، قریب دو هکتار ابنیه ی پوشیده با رنگ روغن و نوسازی های جدید را نشان می دهد که باید چشم توریست ها را خیره نگهدارد. این به اصطلاح شهر، که دروغ تراش بی شرمی آن را بزرگ تر از لندن اندازه زده، چهار دیوار مختصری است که شرح آن را می توان در مقدمه جزوه فاتح پور سیکری، که در تمام هتل های دهلی یافت می شود، چنین خواند:

«فاتح پور سیكري در 37 كيلومتري غرب آگرا قرار دارد و محل سكونت شيخ سليم چیستي بوده است. اكبر، امپراتور مقتدري بود كه به تمام اديان احترام مي گذازد. مي گويند به اين جا آمد و با اين قديس بيعت كرد و از او خواست برايش دعا كند تا صاحب فرزند پسر شود. گفته مي شود اين قديس او را تقديس كرد و همسر اكبر باردار شد. در 30 آگوست 1569، پسر اكبر متولد شد و او را محمد سليم ناميدند كه بعدها با لقب امپراتور جهانگير، تاج گذاري كرد. اكبر در آن جا كاخ هايي ساخت اما به علت كمبود آب، آن منطقه را ترك كرد. آرامگاه شيخ سليم از مهم ترين عمارات مجموعه است و از سراسر جهان، زائر دارد. گفته مي شود اگر كسي به ضريح آرامگاه دخيل ببندد و آرزو كند، دعايش برآورده خواهد شد. آن گاه صاحب آرزوی حاجت روا شده، بايد دخيلي كه بسته را بگشايد. پس از ورود به محوطه ی فاتح پور سیكري، به عمارت هايي مي رسيم از جمله: نوبت خانه، ديوان عام، ديوان خاص، خاص محل، چر چرمن، پنج محل، منجم خانه، كاخ مريم، كاخ جوزابي، حوا محل، كاخ بربال، منار هيران، مسجد جامع، آرامگاه شيخ سليم، آرامگاه، اسلام خان، بلند دروازه، بائولي، خانه هاي ابوالفضل و فيضي و غيره».

این هم طراحی مجموعه ی قلعه ی سرخ و یا قلعه ی اگرا است که نه شهر و یا حصاری بر گرد شهر اگرا، بل محوطه ی جداگانه ی کوچک و بی اسلوب و جمع و جوری است شامل یک رشته بناهای دور از هم که قریب هزار متر در ۷۵۰ متر مساحت دارد، با فضاهای خالی و آزاد فراوان و نیمه مشجر با خندقی گرداگرد آن، که در بروشورهای راه نما چنین توصیف شده است:

«پس از تاج محل، قلعه آگرا از مراكز ديدني هند است كه اكبر، امپراتور مقتدر مغول آنرا ساخته شده. قلعه آگرا تركيبي از عمارتها و كاخهايي است كه توسط اكبر، جهانگير، شاه جهان و ارانگزب بنا شده و در واقع به موزه اي از بناهاي متنوع فرمانروايان مغول تبديل شده است. قلعه از ديوارهاي محكم و ضخيم از جنس سنگ ماسه اي ساخته شده است. قبلا دو راه آب پر از كودكوديل و قورباغه در اطراف آن قرار داشت كه عبور دشمن را مشكل مي كرد. ساخت آن حدود هشت سال و تحت نظارت كشيم خان، فرمانده ارشد اكبر و حاكم كابل انجام گرفت. اين قلعه پيش تر چهار دروازه داشت كه امروز دو دروازه داير است. دو دروازه ديگر يعني دروازه آب و دروازه درشاني براي هميشه مسدود شده است. دروازه ضلع جنوبي، دروازه امر سينگ، مخصوص عموم است. پس از عبور از اين دروازه، كاخ جهانگير، گريپ گاردن، خاص محل، ديوان خاص، شيش محل، سومان برج، نگين مسجد، ديوان عام، مينا مسجد و موتي مسجد است. دروازه دهلي، كه ورودي اصلي رو به مسجد جامع اصلي آگراست. امپراتور مغول براي عبادت خورشيد در حال طلوع از دروازه درواني كه امروز بلا استفاده است، استفاده مي كرد. اكبري محل، شاه جهاني محل، كلا تخت، سيف تخت و سليم گره نيز ارزش ديدن دارد. در كل مي توان گفت قلعه آگرا مانند تاج محل از نمونه هاي زيباي معماري مغولی است». (برگرفته از مقدمه بروشور سازمان گردشگری هند)
چنین توصیفات بی بها از این قلعه بزرگ و سپردن حفاظت آن به قورباغه ها و تمساح ها، که معمولا قورباغه ها را هم می خورند، بر ناآگاهی تدوین کنندگان این افسانه ها در باب ابنیه مغولی هند گواهی می دهد، چنان که حاکم کابل را وادار کرده اند تا محل حکومت خود را برای سرپرستی بنای قلعه آگرا به امان خدا بسپارد و اکبر شاه را که ظاهرا مسجد ساز بزرگی بوده، هر صبح به عبادت خورشید گمارده اند! شگفت این که گرچه فاتح پور سیکری و اگرا فورت، به عنوان شهر و پایتخت و سکونتگاه امپراتوران مغول هند و خدم و حشم دستگاه سلطنت، در دیوارهای بلند و بسته ای محصورند، اما در این دو مجموعه ی به هم ریخته و پراکنده، حتی یک سرویس بهداشتی و آشپزخانه دیده نمی شود! احتمالا این سرکردگان مغول هم، چون سران هخامنشی، خام خوار بوده، احتیاجات خود را در بیابان برمی آورده و مبتکر استنجاء با کلوخ بوده اند!
++++
آیا بپنداریم نهرو از موقعیت اگرا، فاتح پور سیکری و قلعه سرخ بی خبر بوده، نمی دانسته که آن قلعه کیلومترها با آگرا فاصله دارد و مجموعه ی مستقلی است که با هیچ تمهیدی نمی توان آن را در جای حصار و ارگ شهر اگرا قرار داد، چنان که گمان او بر ساختن شهر فاتح پور سیکری به عنوان پایتخت جدید اکبر نیز به کلی نادرست بود، زیرا فاتح پور سیکری نه شهر که فقط خلوتگاه و مسجد و قبری مجرد، در میان بیابان است از آن شیخ سلیم چیستی، که بنا بر نقشه ی بالا، خیابان و کوچه هم ندارد.

اگرآ، ستاره های داود بر دو طرف سر در مدخل ورودی کهنه قلعه

اگرآ، ستاره های داود بر دو سوی سر در شبستان مقبره و مسجد چیستی.

اگرآ، ستاره های داود بر دو طرف سر در مدخل ورودی کهنه قلعه

و نقش منفرد دیگری از ستاره ی داود در مجموعه ی اگرا فورت

ستاره های سقف و دیوار در فاتح پور سیکری، که توریستی، احتمالا یهودی، نقش دو ستاره بر دیوار را برجسته کرده است.

لوگوهای سقف و دیوار در فاتح پور سیکری

این ها فقط تعدادی از نمایه های ستاره داود آن هم فقط در اگرا فورت و فاتح پور سیکری است و به یقین در هیچ مجموعه ی معماری در شرق میانه این همه یادآوری و نقش اندازی لوگوی یهودیان دیده نشده، که معماران ظاهرا مغول در هند از خود به جای گذارده اند. آیا به واقع این بناها مغولی است؟ این همه نشان داوود در ابنیه ی منتسب به مغولان هند، زمانی که کاربرد یهودی آن در جهان شهره بود، بر اساس کدام علاقمندی به کار رفته است؟
اینک بدون تعارفات مصطلح و ملاحظه و پنهان کاری های متداول و برای نمایش اثر انگشت کنیسه و کلیسا در پروراندن مجموعه ای از پرت نویسی ها، من جمله در باب مغولان هند، مناسب می دانم به یادگارهایی رجوع کنم که علی الاصول و به دلایل گوناگون باید بر آن گردن گذارد. تقریبا هرکس که حتی نصفه و نیمه و به تفنن اوراق کتابی را در موضوع هند و مردم و تاریخ نو و یا باستانی آن ورق زده باشد، از جایگاه والای فرهنگی و سیاسی جواهر لعل نهرو آگاه است. مردی که به سال ۱۸۸۹ میلادی در خانواده ی یکی از اشراف هند به دنیا آمد، ۷۵ سال پر تلاطم و آوازه را از سر گذراند و سرانجام به سال ۱۹۶۴ میلادی چشم بر جهان بست. در معروف ترین کالج های انگلستان درس خواند، اندکی بیش از ده سال عمر را در زندان غارت پیشگان و اشغالگران انگلیسی گذراند، همراه و دوش به دوش مهاتما گاندی رهبر جاودان آزادی و استقلال هند، مبارزه انحصاری مردم هند در راه آزادی را رهبری کرد و در نهایت پس از عمری رزم همراه با مشقت و استقامت به عنوان اولین نخست وزیر دولت مستقل هند به سال ۱۹۴۶ میلادی برگزیده شد و برای اعلام محدوده ی وسیع آگاهی های او در باب سرزمین هند کافی است به یکی از تالیفات او به نام کشف هند اشاره کنم. چنان که کتاب سه جلدی او با نام نگاهی به تاریخ جهان، از دانش نسبی و البته مغشوش و سهل گیرانه ی او در باب سرگذشت جهان حکایت می کند. کتابی که اینک برگ هایی از ترجمه فارسی آن را باز می کنم تا با ارائه سطوری از آن معلوم شود که این عنصر نام آور سیاسی و فرهنگی هند نیز مطلب چندانی از حکومت مغولان در سرزمین اش نمی داند. نهرو هم در مراجعه مختصر و دست و پا شکسته ی خود، در موضوع ظهور مغولان در هند، غالبا به مستنداتی متوسل است که کاغذی است و ابطال آن ها با نقل از سطور هر یک از آن ها میسر است. چنان که در باب گمانه های بابر در باب هند به بیوگرافی او رجوع می کند که هند را چنین توصیف کرده است:

«هند کشور بسیار زیبایی است که در مقایسه با کشور ما دنیای به کلی مختلف و متضادی است. کوه ها و رودخانه ها، جنگل ها و جلگه ها،حیوان ها و گیاهان، بادها و باران ها و مردم و زبان های شان، همه طبیعت دیگری دارند... همین که از سند بگذرید سرزمین، درخت ها، سنگ ها، قبایل و ایلات، عادات و آداب مردم همه دیگر مال هندوستان است، حتی مارها و افعی ها هم متفاوت هستند. قورباغه های هندوستان شایان توجه می باشند. هر چند از نوع نژاد قورباغه های ما هستند اما شش هفت «گز» بر روی آب می روند... سرزمین هندوستان چیز های جالب و توصیه کردنی کم دارد و مردم آن زیبا و خوبرو نیستند. آن ها هیچ تصوری از لطف اجتماعات دوستانه یا معاشرت و اختلاط آزادانه یا مراودات خانوادگی ندارند. آن ها نه هوش نه ذکاوت دارند نه فهم فکری، نه رفتار مودبانه و نه مهربانی و لطف دوستانه، نه نبوغ و استعداد اختراع مکانیکی یا طرح و اجرای کارهای دستی و نه جرات و دانش برای طرح های هنری و معماری، آن ها نه اسب های خوب دارند نه گوشت خوب، نه انگور و هندوانه و میوه های خوب نه یخ یا آب سرد و نه غذای خوب یا نان خوب در بازار هاشان پیدا می شود، نه حمام و مدرسه دارند، نه شمع ومشعل و نه شمعدان... مهم ترین چیز عالی هندوستان آن است که کشوری است بزرگ و پهناور که مقادیر زیادی طلا و نقره دارد. یک حسن دیگر هندوستان هم آن است که کارکنان و کارگران هر شغل و هر کسب و کاری بیشمار و بی پایان هستند، برای هر کار و شغلی اشخاص معینی هستند که همان کار و شغل را پدر بر پدر از قرون متمادی در دست داشته اند». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص ۵۹۷)

فغان بابر قلابی مغول و محروم مانده از خوردن یک شکم هندوانه ی خوب درهند، از این مطلب بر هواست که مردم آن سرزمین در ۵۰۰ سال پیش در مبحث مکانیک، اختراعات نداشته اند و در کشوری که شمع و مشعل نبوده، کسی به حمام و مدرسه نمی رفته و هندوانه و انگور خوب نمی خورده، مقادیر بسیار زیادی طلا و نقره، که گویا همراه باران های موسمی از آسمان سرازیر می شده، سراغ دارد و نیز گروه بی شماری از افزارمندانی را می شناسد که بدون آب یخ و نان و گوشت خوب، نسل در نسل در کار خود استاد بوده اند! آیا خود را ناظر اجرای نمایش نامه دل آشوب کنی نمی بینید که بازیگران آن با قهقهه به ریش تماشا چیان خویش می خندند؟! نهرو پس از به صحنه آوردن چنین بابری، تاریخ مغولان هند را این گونه پی گیری می کند:

«وقتی بابر در گذشت وظیفه دشواری در مقابل پسرش همایون قرار گرفت. زیرا همایون مردی دانشمند و با فرهنگ بود اما مثل پدرش لیاقت و ارزش نظامی نداشت. به این جهت در سراسر امپراطوری تازه اش آشفتگی هایی بروز کرد و عاقبت هم ده سال پس از مرگ بابر در سال ۱۵۴۰ یکی از روسا و امرای افغانی استان بیهار به نام «شیر خان» نیروی او را شکست داد و او را از هند بیرون راند. بدین قرار دومین امپراطوری از سلسله مغولان کبیر سرگردان شد و ناچار بود خود را مخفی سازد و انواع ناملایمات و محرومیت ها را تحمل کند. در دوران همین سرگردانی در بیابان راجپوتانا بود که همسر همایون در ماه نوامبر ۱۵۴۲ پسری به دنیا آورد. این پسر که در صحرا متولد شد «اکبر» بود که بعدها یکی از بزرگترین امپراطوران هند گردید». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 599)

بدین ترتیب هنوز امپراتوری مغول هند کاملا نطه نبسته دومین سلطان آن را سرگردان بیابان ها می بینیم تا سرانجام و پس از دو سال در به دری، همسرش در زیر آسمان باز فرزندی بیاورد که ماموریت باز گرداندن حاکمین مغول به هند را داشته است. گفته اند که همایون با کمک شاه طهماسب اول دوباره بر هند مسلط می شود. حالا اگر بپرسیم شاه طهماسب صفوی که قادر بود به یک سرگردان در بیابان چنان کمکی برساند که در چشم بر هم زدنی از اصفهان به سمت هند براند و آن را دوباره تسخیر کند، به کدام علت خود هوس دست یافتن به ان سرزمین را نداشته، در پاسخ شاید برگی بر تاریخ تیموریان هند بیافزایند که همایون و طهماسب دو برادر ناتنی از پشت چنگیز خان بوده اند!
«وقتی همایون مرد اکبر فقط سیزده سال داشت. مانندپدر بزرگش در دوران جوانی به تخت سلطنت نشست. او یک لَله و سرپرست داشت به نام «بایرام خان» که «خان بابا» نامیده می شد، اما پس از چهار سال او خود را از قید سرپرست و راهنمایی و دستور های دیگران آسوده ساخت و حکومت را به دست خود گرفت... پایتخت اکبر هم در ابتدا شهر «اگره» بود، در آنجا قلعه و ارگ شهر را به دستور او ساختند. سپس شهر دیگری به نام «فاتح پورـ سیکری» که حدودا سی کیلومتر با اگره فاصله دارد، اهمیت یافت. او این مکان را از آن جهت که مرد مقدسی به نام «شیخ سلیم چیستی» در آنجا زندگی می کرد برگزید و در این محل شهر بزرگی ساخت که به روایت یکی از مسافران انگلیسی همان زمان «خیلی از لندن بزرگتر» بود. این شهر مدتی بیش از پانزده سال پایتخت امپراطوری اکبر بود. سپس «لاهور» را پایتخت خود قرار داد... «فاتح پورـ سیکری» هنوز با مسجد زیبا و با «بلند دروازه» و ساختمان های متعدد دیگرش باقی و بر سر پا است. این شهر اکنون خالی از سکنه و زندگی است اما در میان خبابان ها و کوچه ها و در تالار های وسیع و پهناور کاخ هایش انگار هنوز هم اشباح یک امپراطوری مرده در حرکت است». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 600)
++++
آیا نهرو را نسبت به پاره ای از تاریخ متاخر هند این همه ناآگاه فرض کنیم یا مطلب را باید از دریچه ی دیگری نگریست تا با منتهای بی فرهنگی و دشمن خویی مراکز دانشگاهی غرب در امور انسانی و از کوشش بی پایان مورخین مزدور کنیسه و کلیسا در گمراه کردن مردم مشرق نسبت به آثار و نشانه های سرزمین خویش آشنا شویم.
«مسلما بسیار متعجب خواهی شد که برایت بگویم اکبر بیسواد بود. یعنی خواندن و نوشتن را نمی دانست، با این همه مردی بسیار تحصیل کرده و مطلع بود که گروهی کتابخوان داشت که کتاب ها را برایش می خواندند. به دستور او بسیاری از کتاب های سانسکریت به زبان فارسی ترجمه شد... در صرف غذا بسیار محتاط بود. در هر سال فقط سه یا چهار ماه گوشت می خورد ... هر شب کمتر از سه ساعت را برای خواب صرف می کرد، حافظه ای فوق العاده داشت. در حالی که چندین هزار فیل داشت نام تمام فیل هایش را می دانست همچنین نام تمام اسب ها و غزالها و کبوتر هایش را نیز می دانست... هر چند که نمی توانست چیزی بخواند و بنویسد هر چه در قلمرو سلطنتش روی می داد میدانست و اشتیاق او به دانش به قدری زیاد بود که می کوشید هر چیز را فورا بیاموزد و همچون مرد گرسنه ای بود که می خواهد تمامی غذایی را که به چنگ می آورد و در یک لقمه ببلعد». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 610)
باید قادر شویم برای این اعجوبه ی سیاسی و فرهنگی اکبر نام، در میان امپراتوران مغول هند نام و مراتب جدیدی خلق کنیم که بتواند طلسم را از گریبان این صاحب استعداد بی سواد و درعین حال بسیار تحصیل کرده و صاحب اندیشه ای چابک بگشاید، که گرچه نام هزاران فیل و غزال و کبوتر و میمون خود را می داند و اشتیاق فراوانی به کسب دانش دارد، اما تا پایان عمر از به خاطر سپردن چند الفبای معمول و مدرسوی عاجز مانده است!!!
«پس از اکبر سه پادشاه شایسته دیگر سلطنت کردند اما هیچ چیز فوق العاده درباره ی آنها وجود ندارد. هر وقت یک امپراطور می مرد، بر سر جانشینی او میان پسرانش رقابت های کم نظیری به وجود می آمد. پس از اکبر پسرش جهانگیر که از یک مادر راجپوت متولد شده بود، به سلطنت رسید. او تا اندازه ای سنت هایی را که پدرش به وجود آورده بود ادامه داد، اما ظاهرا به هنر و نقاشی و باغ ها و گل های اش از حکومت و سلطنت بیش تر علاقه داشت... پس از جهانگیر پسرش شاه جهان پادشاه شد که مدت سی سال از ۱۶۲۸ تا ۱۶۵۸ سلطنت کرد در زمان سلطنت او که معاصر لوئی چهاردهم فرانسه بود شکوه و عظمت پادشاه مغول هند به اوج خود رسید و در زمان سلطنت او بذر های انحطاط نیز کاشته می شد... سپس اورنگ زیب به سلطنت رسید که آخرین پادشاه از مغولان کبیر بود. او سلطنت خود را با زندانی کردن پدر پیرش آغاز کرد. سلطنت او چهل هشت سال از ۱۶۵۹ تا ۱۷۰۶ طول کشید». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص 613)
آثار بی حوصلگی و آشفته نویسی بیش تر، ناشی از بی خبری نسبت به ترتیب ادامه ی تاریخ قلابی مغولان هند، از این گفتار نهرو سرریز می کند و در عین حال که تذکر می دهد در باب به گمان او آخرین سلاطین مغول هند، جز رقابت بر سر جانشینی مطلب فوق العاده ای نمی توان گفت، یادآور می شود که به زمان شاه جهان شکوه و جلال حاکمان مغول در هند، به عنوان مایه ی سقوط، به اوج خود رسیده بود؟! سرانجام نیز نهرو سلسله ی گورکانیان هند را در پایان روزگار اورنگ زیب بر می چیند و گرچه بدین ترتیب خود را از ادامه ی دوخت و دوز قصه های نو خلاص می کند، اما دویست سال پایانی عمر آن سلسله را بلاتکلیف می گذارد، که انتهای آن بسیار نزدیک به ما و در میانه ی قرن نوزده میلادی می گذرد! باید خردمندان را از قبول سلطه ی آن سلسله کشوریی در هند برحذر داشت که نهرو، موجه و معتبرترین صاحب نظر تاریخ هند، طومار آن ها را پس از پنج حاکم بر می چیند، کسانی پس از ۱۴ یا ۱۷ سلطان و بالاخره دهخدا به دنبال ۲۷ زمام دار از تاریخ بیرون می فرستند!!!
« در طی صد ساله ی پس از مرگ اورنگ زیب هند مجموعه ی عجیب و شگفت انگیزی بود و به یک شهر فرنگ رنگارنگ شباهت داشت که دائما شکل ها و نقش های اش تغییر می یافت و هیچ چیز زیبا و تماشایی هم در آن نبود. یک چنین دورانی برای ماجرا جویانی که جرات و گستاخی استفاده از فرصت را دارند و به وسایل و روش ها هم اهمیتی نمی دهند، به ترین زمان است. به این جهت ماجراجویان در سراسر هند فراوان شدند. ماجراجویانی از خود هند و کسان دیگری که از مرزهای شمال غربی (سپاه نادر) سرازیر شدند و بالاخره دسته ای مانند انگلیسی ها و فرانسویان که از ماورای دریاها به هند آمدند. هرکس و هر گروه نقش خویش را ایفا می کرد و برای منفعت خویش می کوشید و حاضر بود که تمام اشخاص دیگر را نابود کند و از میان بردارد. گاهی اوقات نیز دو گروه و یا بیشتر با هم متفق می شدند تا سومی را نابود و سرکوب کنند و بعد بلافاصله به جان یکدیگر می افتادند». (جواهر لعل نهرو، نگاهی به تاریخ جهان، ص ۶۲۰)
این قصه ی عامیانه ی بی رنگ و رو، در باب دوران نزدیک به معاصر هند، تعبیر و تفسیر یک روشن فکر اهل مجادله با تاریخ و یک کرسی گذرانده ی دانشگاه لندن در رشته ی حقوق بین الملل و یک رهبر آتی ملتی است که برای رهایی هند رزمیده و سپس در هند آزاد شده تا مقام اولین نخست وزیر بالا جهیده که بد نیست در مفاهیم آن کنکاش بیش تری کنیم. اورنگ زیب دروغین، چنان که خود نوشته اند و نهرو خلاف دیگران، او را آخرین سلطان مغول می خواند، در سال ۱۷۰۶ میلادی در می گذرد و دوران صد ساله پس از مرگ او به سال ۱۸۰۶ میلادی ختم می شود، نهرو در سال ۱۸۸۹ میلادی متولد شده، که با زمان مورد گفت و گو، فقط ۸۰ سال فاصله دارد و اگر اوقاتی را هم برای بلوغ او در حد مطالعه ی مقدماتی در تاریخ هند منظور کنیم، پس نهرو از سرنوشت مردم سرزمین خویش، صد سال دورتر از این گونه فرمایشات چیز چندانی نمی دانسته و آن را شهر فرنگ خوانده است!!! وقتی به فرمان مرکز معینی، تابع نحوه ی نگاه یهودیان به تاریخ این منطقه، لازم می شود در زمانی واحد انگلستان و فرانسه و هلند و مغول و نادر را به هند بخوانند، ماهرترین دروغ نویسان نیز سخنی قابل فهم تر از افاضات نهرو درباره ی هند نخواهد داشت. بنیان اندیشان اینک به خوبی باخبرند که نگاه نهرو به تاریخ جهان نیز چیزی بیش از نگاه او به تاریخ هند، ندارد.
«نه اورنگ زیب و نه هیچ یک از دیگر پادشاهان گورکانی کاخ ها و مجموعه های بزرگ شهری نساخته اند. اورنگ زیب و جانشینان اش فقط بناهایی به کاخ - قلعه های شاه جهان اضافه کردند. در ۱۰۶۹ قمری اورنگ زیب پیرامون قلعه ی اگرا یک دیوار دفاعی دیگر افزود که شیر حاجی نامیده شده است». (ابا کخ، معماری هند در دوره ی گورکانیان، ص ۱۲۵)
برای کشف رمز بناهای ظاهرا مغولی در هند و جست و جوی صاحبان اصلی آن ها، توجه به این نکته اهمیت اساسی و دست اول دارد که بدانیم این آثار، در سراسر هندوستان، با مراکز تجمع شهری، به میزان زیاد فاصله دارد و به معنایی همگی را در میان بیابان ها ساخته اند! این که مثلا حاکمان به اقتدار مشهور شده ای، چون جهانگیر و اکبر، برای رفتن به خانه و مسجد، چهل کیلومتر از دهلی دور شوند، که یک روز مسافت با مرکبی راهوار است، از شوخی های معمول مورخین کنیسه و کلیسا با مردم خطه ما شناخته می شود.
«در دیوارهای داخل مقبره، طرح های خارجی سطح افقی با سنگ نوشته هایی از قرآن کریم تقسیم بندی شده اند. در ۱۰۱۱ قمری تمام آگرا تحت تاثیر نقاشی مادونا یا تصویر حضرت مریم قرار گرفته بود که کشیشان یسوعی در محراب های شان از آن نگهداری می کردند. این تاثیر چنان بود که اکبر نیز خواستار نمونه ای از تصویر مادونا شد و سپس این گرایش در فرزند او جهانگیر هم پیدا شد، چنان که دستور داد نقاشان عکس های غربی را کپی کنند و نیز از تصاویر قدیسین و مضامین مسیحی برای تزیین دیوارهای قصر خود و حتی مقبره پدرش استفاده کنند. گفتنی است که مانریکه نیز تصویری از حضرت مریم را روی دروازه ی مقبره ی اکبر مشاهده کرده بود و افزون بر این در راهروی بنا تصاویری از صورت هایی دیده شده که شبیه پدران روحانی فرقه یسوعی بوده است که نشانه تاثیر مسیحیت طی فرمان روایی اکبر است که تا زمان شاه جهان ادامه داشته است». (دائره المعارف بزرگ اسلامی، جلد نهم، ص ۷۲۰)
آیا دل بستگی اشکانیان، به خط و فرهنگ و خدایان یونانی را به یاد نمی آورید، که در این جا به مغولان مسیح پرست منتقل کرده اند؟! حالا و با این نشانه ها باید بار دیگر به علت تولید و شناخت مغولان مسلمان در هند پرداخت که مقبره ی معروف ترین امپراتور آن را به صورت کلیساهایی می یابیم که با افزوده ای جدید از آیات قرآن متبرک کرده اند! کلیسایی که نمی توان معلوم کرد مورد رجوع سربازان و سران کدام هنگ و لشکر ملکه انگلستان بوده است؟!
اگر نهرو هم مطلب چندانی از سلسله ی مغولان هند نمی داند و دانایی عمومی او در باب این متجاوزین قلابی به سرزمین اش، عمدتا به همان بی ارزشی اکبر شناسی اوست، و اگر گمان می کند سلسله ی مغولان هند در انتهای حکومت اورنگ زیپ بسته می شود، پس در مورد این مغولان با جلوه ای رو به روییم که پیوسته مورد استناد این یادداشت ها بوده است: هر حاکمیت مقتدری که قرنی در محلی قرار می گیرد، باید آثار و الگوی حضور، چون لوازم مصرفی، بقایای زیستی و گور و گردشگاه و عماراتی از خود به جای گذارد و گرنه قابل امتداد و اثبات نیست و در صف مجعولات می ایستد. چنان که در همین آشفته بازار ابنیه بخشی به مغولان هند، هنوز تنها پنج حاکم تیموری، غالبا در دهلی و اگرا صاحب سر پناه شده اند ، اما می پرسم که معماری مغولان هند، در حالی که نظیر دیگری در شرق میانه ندارد، محصول کدام تحول ماهوی در تصورات فرهنگی آن قوم مشهور به خون خوارگی است که گفته اند شهرهای کویری را هم به آب می بستند، کتاب خانه می سوزاندند و در هر دهکی چند صد هزار جنازه به جای می گذاردند؟ موجب اعجاب است که همین مغولان به معماری علاقمند شده را، ناگهان مبدع چند سبک و مکتب مینیاتور می بینیم، تا شاهان سلسله های عثمانی و صفویه و تیموریان هند با استفاده از تکنیک آنان بی رخساره و شاه نامه های جعلی، بدون تصاویر طلایی نمانند. مورخ گمان دارد مجازترین مکان کاربرد اسلنگ رنگ کردن دیگران، در همین ظهور ناگهانی و بی پیشینه ی هنر مینیاتور در دربار مغولان است! چنان که کسی برای این سئوال هم پاسخی ندارد که این همه نشان داوود در ابنیه ی منتسب به مغولان هند، زمانی که کاربرد یهودی آن در جهان شهره بود، بر اساس کدام علاقمندی به کار رفته است؟

پایان قسمت دوم
ادامه دارد...

واژه های کلیدی
آنلاين بنگريد :

پيام‌ها

جستجو در کابل پرس