من بيرنگ کوهدامنی را نمی شناختم ، گاهی کسی سخنی درباره ی او می گفت و گاهی کسی چند بيتی از او را از کتاب يا مجله ای می خواند. اما اين ابيات چندان به نظرم چشمگير نبود و هنوز هم معتقدم که چشمگير نيستند و دوستان گاهی در حق شعر ظلم می کنند. من هيچ شناختی از بيرنگ کوهدامنی، سابقه ی فرهنگی و يا سياسی او ندارم و اکنون چند پارچه از نوشته هايش را که بعد از مرگش در رسانه های مختلف به نشر رسيده می خوانم و همچنان معتقدم که در حق شعر ظلم می شود و ما حق نداريم به هر چيزی که با وزن و قافيه سرهم شده است، شعر بگوييم. شايد اين عدم شناخت من از گذشته ی بيرنگ کوهدامنی خوب بوده است که اکنون می توانم بدون هيچ دغدغه ای سطوری را درباره ی چند پارچه از کارهای او بنويسم . در حقيقت معيار اينجا کار و نوشته ی بيرنگ کوهدامنی ست و نه چيز ديگر، چه اگر بيرنگ کوهدامنی نتواند با شعرهايش ماندگار شود، گذشته ی او به عنوان يک شاعر معنايی نداشته و حرف زدن درباره ی آن از اعتبار خاصی برخوردار نيست.
من مرگ بيرنگ کوهدامنی را به دوستانش تسليت می گويم، اما وقتی درباره ی شعر صحبت می کنيم، بحث رابطه و رفيق و رفيق بازی نيست. آن چيزی که من از چند پارچه از کارهايش دريافته ام، کارهايی سُست و بی مقدارند که نمی توانند به سطح شعر برسند. اگر ما شعر را موجودی زاينده و خلاق در نظر داشته باشيم که سرشار از نوگرايی ست و لايه لايه می باشد و در برخورد با آن به جهان های تازه ای دست پيدا می کنيم، اين شعرها فاقد آن ويژگی هاست، هيچ خلاقيتی در آن ها نهفته نيست و بلکه بسيار رو و در سطح قرار دارند. تقريبا هر کسی که در دوران نوجوانی معمولا از حدود 15 سالگی اش بخواهد وارد اين عرصه شود و وزن و قافيه را با تمرين در مدتی کوتاهی بياموزد، می تواند کارهايی از اين دست و چه بسا بهتر بنويسد. اين چيزهايی که اين روزها به نام بيرنگ کوهدامنی نشر می شود، چيزهايی تکراری اند که در تکرار و تکرار هيچ نشانه ای از آن جوهر ادبی که يک مخاطب حرفه ای شعر بتواند از آن لذت ببرد نيست. قرار هم نيست که درباره ی هر نوشته ای، ما به مسايل پيچيده ی ادبی روی بياوريم و بخواهيم اثری را از آن زوايا به نقد بکشانيم. معمولا آثار ادبی به نسبت حرفه ای بودن و سرزنده و تازه بودن آن است که مباحث را پيجيده کرده و بحث درباره ی آن را مفصل می کند. اما در باره ی آن چيزهايی که من بنام بيرنگ کوهدامنی خوانده ام نمی توان چندان به مباحث پيجيده ی ادبی پرداخت، چرا که سطح و اندازه ی کار چنانی نيست که مجالی برای اين مباحث باشد. همين اندازه بايد گفت که نمونه هايی از اين دست بارها و بارها توسط شاعران دست سوم و چهارم افغانستان و ايران تکرار شده اند. با تاکيد می گويم شاعران دست سوم و چهارم؛ ناليدن هايی تکراری در سطوری بنام شعر که هيچ احساسی برنمی انگيزند و بلکه بيشتر کاپی و تقليد هايی دست چندم از آثار شاعران دست اول و دست دوم فارسی ست.
شناخت ما از نويسنده و شاعر چندان اهيمتی برای نقد يک کار ادبی ندارد و بلکه اين آثار هستند که بايد خود از خود نمايندگی کنند و جهان خود را فارغ از اينکه نويسنده کيست به مخاطب پيشکش کند و مخاطب بتواند جهانی ديگر در برابر آن جهان بگذارد و يا جهانی ديگر از فرايند به بازی گرفتن نشانه های اثر ادبی و نشانه های شناخته شده ی مخاطب بوجود آورد. خواندن پارچه هايی از کارهای بيرنگ کوهدامنی برای من فقط ياداور تکرار و کليشه هايی رنگ و رو رفته اند که هيچ خاصيتی از شعر در آن ها ديده نمی شود.
من بسيار متاسف هستم که بيرنگ کوهدامنی ديگر در ميان خانواده و دوستانش نيست اما اين مساله را نيز نمی توانم قبول کنم که ما بخواهيم به هر نوشته ای بگوييم شعر و آنوقت خبرنگار رسانه ای مانند بی بی سی بيايد و مفت و مجانی و بدون هيچ شناختی از شعر، به يکی لقب شاعر نامدار بدهد. نوشته هايی از اين دست که معمولا با خود شاعرانشان دفن می شوند هيچ سندی نمی تواند بدست دهد که آن چيزها شعر هستند و بلکه به نظر من ما به شعر ظلم می کنيم.
در افغانستان از اين قبيل شاعران کم نيستند. شاعرانی که هنوز در هَپروت سير می کنند و شعرشان از عناصر امروزين شعر برخوردار نيست. معمولا اين شعرهای سست و بی مقدار با وزن و قافيه سر هم می شوند. البته اين به اين معنا نيست که بی وزن و قافيه هايش چندان وضع بهتری دارند. اين نوشته ها از دايره ی کلماتی بسيار محدود برخوردارند، کلماتی محدود که در کار هر شاعر دست سه و چهار می توان يافت و در ترکيب های تکراری، زور می زنند که يک چيز تکراری به مخاطب برسانند. در اين شعر های شاعران والا مقام، همه يک شکل عاشق می شوند، يک شکل غمگين می شوند و اگر می خواهند بر کسی يا چيزی خروش کنند، باز هم خروشی تکراری ست. چيزهايی که ديگر از بس که تکرار شده اند، احساسی برنمی انگيزانند. همين تکرار در تکرار يکی از دلايلی ست که نوشته را از ارتباط زنده با جهان محروم می کند و ارتباطی که از راه نشانه های مخاطب بدست می آيد در اين آثار معمولا، پيش از ارتباط از نوع زاينده ی آن، در خود جان می دهند.
نوشته هايی از اين دست علاوه براينکه نمی تواند پا را به دايره ی حرفه ای شعر بگذارد، بلکه به نظر من باعث کُندی جريان خلاق و زاينده ی ادبی می شود. همين که خبرنگار بی بی سی که شناختی از ادبيات خلاق ندارد و يا رسانه هايی از اين دست، بسيار با طمطراق نام شاعر نامدار بر کسی که آن ناشعرها را نوشته می نهد، مسير يافتن راه زاينده ی ادبی را برای جوانانی که می خواهند کاری کنند، غبارآلود می کند. و اين خوب نيست. الگوهای دروغين درست می شود که در برهوتی بنام افغانستان که نه کتاب هست و نه جمع نوانديش ادبی، جوان ادب دوست تا بيايد به خودش بجنبد، از قافله ی ادبيات جا می ماند. علاوه بر آن اين نوع شعر ها گاهی در برخی موارد، عکس آنچه شاعرانشان زور می زندد در خدمت سنت و حاکميت سنتی هستند. اين دست شعرهايی که همچنان به زور وزن و قافيه می خواهند شعر بودنشان را اعلام کنند، در حقيقت با اتکا به عناصر سنتی، بخش هايی از فکر توجيه حاکميت سنتی محسوب می شوند. در کشورهايی مانند افغانستان بلکه بايد اين ماجرا عکس آن باشد و شعر بايد بر اين سنت ها اول از راه نوگرايی ادبی شورش کند. اول بايد در خود تغييری ايجاد کند و بعد اين تغيير بخشی از فکر توجيه نوگرايی در جامعه باشد.
من بيرنگ کوهدامنی را نمی شناسم، مرگ او را به دوستانش تسليت می گويم اما نمی توانم وقتی به شعر ظلم می شود اعتراض نکنم.
نظرات
20 دیدگاهدر حق شعر ظلم می شود!
من مناظره بین کوهدامنی از یکسو و کامران و تمیم و دیگر همفکران شانرااز سوی دیگر با دقت مطالعه نمودم ،واقعا" و انصافا"منطق ادبی واستدلال مطرح شده از جانب کوهدامنی را محکمتر و قویتر و از نظر اصول نقادی استوارتر یافتم ، این انتباه نیز بایم حاصل شد که نه میر هزار ونه مدافعینش در این عرصه جدا" حرفی برای گفتن ندارند ، بحث را از مجرا و مسیر اصلی و فنی آن منحرف میکنند و هر چه بیشتر در مسیر غیر اصلی جلو می روند به خشونت و عصبانیت که علامت بارز شکست در مناظره است نزدیکتر می شوند .به نفع شان می دانم که بیش از این جلو نروند .
در حق شعر ظلم می شود!
آقاي مير هزار و به قولي مير ميليون و مير ميليارد!(از روي تكريم است)
سلام
شايد شما راست مي گوييد اما نقد شما به قول مهدوي نا به هنگام است.
چرا اين همه بي رحمي!
ثانياً وقتي به كسي شاعر نامدار گفته مي شود، بدين معنانيست كه شعرش هم در اوج هنر و شعر قرار دارد، بلكه بدين معناست كه او يك شاعر صاحب نام و معروف در بين افغان ها بوده است.
ثالتاً لطف كنيد چند قطعه از شعر هاي خود تان را در ويب سابت تان بگذاريد تا ببينيم كه اول شعر واقعي چيست و دوم اين كه بدانيم كسي كه نقد شعر مي كند، حد ا قل آثار قوي تر از شاعري كه نقد كرده است دارد.
به اميد خدا
در حق شعر ظلم می شود!
صاحبان ادبيات فرمايشی و موزه پاکان که در خدمت ظالمان کشورند بر نويسنده مبارز و آگاه کشور جناب ميرهزار می تازند که چرا ادبيات پوسيده آنان را ارجی نمی نهد. چرا ادبيات مرتجع و بی جايگاه آنان را ناديده گرفته و به صاحبان آن استاد استاد نمی کند و می تازد. استادانی که گاه سر در آخور امين و ترکی و کارمل و ببرک داشتند و گاه سر در آخور جنايتکاران جهادی.
همه وظيفه داريم به اين جوان آزاده وطن که خواب آرام را از جنايتکاران و کاسه ليسان ماعر آنان گرفته کمک کرده و او را در مقابل هجوم تاريک انديشان ياری کنيم.
در حق شعر ظلم می شود!
واقعا!
حمله سايت خاوران به کامران ميرهزار
چون قلم بر دست غداری بود
دستگیر نایل
یک روز بس از در گذشت زنده یاد بیرنگ کهدامنی، که نتنها خانواده ودوستان خود را سوگوار ساخت، بلکه جامعه فرهنگی وادبی افغانستان وفارسی زبا نان وغزل فارسی را نیز در ماتم نشاند، مقاله ای از کامران میر هزار در سایت (کابل برس) زیر عنوان « در حق شعر، ظلم میشود»، خواندم وابراز نظر های موافق ومخالف زیادی را هم مرور کردم.که از یک نویسنده و روزنامه نگار واقعبین وواقعیت نویس، توقع نمی رفت.میر هزار ضمن آنکه مینویسد با سابقهء فرهنگی وسیاسی بیرنگ آشنایی ندارد، وصرف چند بارچه شعرش را اینجا وان جا در رسانه ها خوانده است، با کمال بی انصافی به مرگ یک نویسنده وسخنور می نویسد که: « من، مرگ بیرنگ کهدامنی را به دوستانش، تسلیت میگویم.اما وقتی دربارهء شعر صحبت میکنیم، بحث رابطه و ورفیق! ورفیق بازی نیست.آنچه که من از چند بارچه از کارهایش دریافته ام، کار هایی است بیمقدار که نمی تواند به سطح شعر، برسند....»
نخست، به مرگ یک انسان وآنهم یک شاعر دردمند (ولو هرکس که باشد وبه هر حزب وتنظیم وگروهی که متعلق و وابسته باشد) خشنود شدن، وفقط برای رفقا ویا برادران ودوستانش تسلیت گفتن وخود را از غمشریکی با انسانها بدور داشتن، کمال بی انصافی ودور از نوعد دوستی است.ودیگر اینکه: بیرنگ کهدامنی، تا آنجا من با ایشان شناخت داشتم، نه رفیق اعضای حزب دمو کراتیک خلق بود ونه همسنگر گرم وسلاح بدوش مجاهدان وتنظیم ها، بلکه بعنوان شخصیتی آزاده، منتقد، عصیانگر وبرخاشگر فقیر مشرب وخلوت گزیده، زنده گی افتخار امیز کرد.از بیرنگ کهدامنی تنها بس از مرگش نبود که اینجا وآنجا ودر روز نامه ها ورادیو ها وحلقات فرهنگی وادبی ذکر خیری رفت، بلکه از دیر باز به اینسو درست از زمانیکه در بستر بیماری استخوانسوز و مستمر افتاده ومنزوی شده وآخرین سروده هایش اقبال چاب یافته بود، ، دهها وبلکه صد ها بار از او، بعنوان شاعری غزلسرا و عصیانگر سخن بمیان آمده است.آقای میر هزار در این سالها کجا بود که او را با اینهمه شهرتش نشناخته وچرا منتظر نشست تا بیرنگ، به جاودان ببیوند وسبس او تیغ کین از نیام بکشد وانچه سخنان نا سزا و گستاخ بیاد دارد، نثار بیرنگ، نماید؟ در جایی مینویسد: « چیز هاییکه این روز ها، بنام بیرنگ کهدامنی نشر میشود، چیز های تکراری اند وتکرار در تکرار، هیچ نشانه ای از آن جوهر ادبی که یک مخاطب حرفوی شعر بتواند از ان لذت ببرد، نیست. وآن وقت خبر نگار رسانه ای بیاید ومفت ومجانی وبدون هیچ شناخت شعری به یکی لقب شاعر نامدار، بدهد.....»
عقل این بندهء هیچ مدان قد نداد که چگونه جناب میر هزار صرف با خواندن چند بارچه شعر بیرنگ توانست بداند که شعر های او فاقد آن جوهر ادبی است که یک مخاطب حرفوی شعر، از آن، لذت نمی برد.ودر حق شعر، ظلم شده است اگر آن چند بارچه شعر بیرنگ که سست، بی مایه وفاقد جوهر ادبی است، کامران میر هزار از سحننوران بزرگ ادب فارسی هم چیزی خوانده است که آنها نیز چه بسا که شعر های فاقد جوهر ادبی سروده اند مگر گوینده (توانا بود هرکه دانا بود زدانش دل بیر، برنا بود) که صرف یک موعظه است وجوهر شعریی ندارد، واما فراوان گوهرهای ابدار سفته است یکی ازسخن سرایان طراز اول زبان فارسی نیست؟ رهی معیری، شاعر غزلسرای زبان فارسی در سده بسین را همه می شناسند. هموست که در باره آفرینش زن میگوید:
نبا شد در مقام حیله و فن کم از نا بار سا زن، بار سا زن
نتنها نامراد، آن دلشکن باد که نفرین خدا، بر هرچه زن باد!
وسعدی، استاد مسلم شعر فارسی هم اندرین باب گوید:
«در خرمی، بر سرایی ببند که بانگ زن از وی، بر آید بلند
زبیگانگان چشم زن، کور باد چو بیرون شود از خانه، در گور باد) در بارهء جوهر شعری این سخنان زن ستیزانه استادان مسلم شعر فارسی جناب میر هزار، چی میفرمایند؟ الحق که امروز چون سلاح قلم بر دست دارند وسایت انترنتی هم در اختیار، حق دارند هرکسی را بخواهند دشنام بدهند، میدهند ومولا نای بزرگ نیک فرموده اند که:
(چون قلم، بر دست غداری بود لاجرم منصور، برداری بود)
بیرنگ، شاعری که تا آخرین نفس های عمرش دست از قلم نکشید درد هجرت را تحمل کرد ورنج بیماری برد وبه فرهنگ وهویت ملی کشور ومردمش خدمت کرد وفریاد کشید:
« یارب آن خیل تبر دار، تبارش بردار چقدر جور وستم، بر سر شمشاد، رود؟»
شاعری که از درد هجرت هموطنانش نالید وتباهی مردم ووطنش را با تمام حواسش لمس میکرد ومیگفت:
این خطه را چه رخداد، این شهر را چه افتاد سرتاسرش خشونت، سر تا سرش سعایت
_ شهر من، خالی زآدم، غیر انسانی شده خانه ام تاریک، از ارواح شیطانی شده
وصد ها فریاد دیگر، آیا سزاوار چنین با داشی باید میبود که برایش داده شد؟ بدون شک، بیرنگ کهدامنی شعر هایی هم سروده است که خالی ازعیبها وکاستی نیستند وهر شاعری این حسن وقبح را دارد وهیچ شاعری تا امروز مولا نا و حا فظ نشده است.
در همین سایت، در صفحه ء بیام های دیگران، بیامی از (بیام زن) از سازمان « راوا » است.که آن انقلابی های دو آتشه ووطن برستان سرابا قرص هم طعن و لعن کوتاه، اما سخت کین توزانه، گستا خانه ونا جوان مردانه، به آدرس آن زنده یاد بیرنگ نوشته اند.دران بیام، میخوانیم:« آقای کهدامنی!اگر شما با خود سنجیده اید که عیان را چه حاجت به بیان، ازتعلقات شما با میهن فروشان وتبه کاران بنیاد گرا، همه میدانند ونوعی صداقت خواهد بود اگر مثل « نگار گر»، رهنورد و....در صدد بوشا نیدن این داغ در بیشانی تان نبرآیید، اشتباه نکرده اید.لیکن کاش اینقدر درک می کردید که آنچه در بارهء بیوند تان با « اندیشه ورزان » میهن فروش و« رهبران» خاین « تنظیم » ها، بیان داشته اید.اعتراف به گذشته ای بس خیانتبار نیست.بلکه شما، بگونه حیرت آوری به آن « دوستی » های ننگین، مباهات میکنید.تراژدی ونیز وقاحت شما، همینجا است..»
به این میهن برستان وفرشته های آسمانی!! باید گفته شود که بیرنگ وصد ها شاعر ونویسنده وروشنفکر، مانند شما مرد تیر وتفنگ نبودند که در زیر لوای هر حزب وتنظیم وسازمان رقص میکردند، میجنگیدند وخون مردم خود را می ریختاندند بلکه برای بدست آوردن لقمه نانی برای خود وفرزندان خود کار میکردند، قلم میزدند واز جبههء قلم و سخن، فریاد انا لحق را بلند می کردند.مگر همین بیرنگ نبود که رهایی مردمش را از زیر ستم ضحاکان مار بردوش طلب میکرد ومیگفت:
« دیدی ای دوست، چه کردند وچها، سفا کان کاوه ای کو که خروشد، بکشد ضحا کان
مار دوشان، همه را، خانه بد وشان کردند این چنین ظلم ندیدست، زمین ز افلا کان »
این سازمان انقلابی !! که به آدرس تمام شخصیت های ادبی وفرهنگی، حتی استاد باختری، داکتر اکرم عثمان ورهنورد زریاب وداکتر لطیف ناظمی که هیچگاه وابستگی به حزب دموکراتیک خلق را نداشتند، متهم به وابستگی میکنند، دشنام میدهند و فحش میگویند، مگر گاهی از بیشکسوتان خود که امروز با همان رهبران تنظیمها، و کمونیست ها در زیر یک سقف، گرد امده و حکومت دست نشانده ای راتشکیل داده اند، برسیده اند که این دلبستگی شما با حکومت آقای کرزی برای چه است؟ و چه تعلق خاطری با اشغال گران امریکایی وانگلیسی دارند؟حال آنکه بیوسته دیگران را متهم به همکاری با اشغا لگران شوروی می کنند گستاخی و بی ادبی سخن وران آتشین مزاج تان تا آنجا است که بار لمان (خانه ملت) راهم طویله خانه !! خطاب میکند.بدون آنکه گل روی چند زن شریف و مبارز و میهن دوست وهمجنس خود ما نند فوزیه کوفی، شکریه بارکزی و ملا لی شینواری در بارلمان را هم مد نظر داشته باشد.!!
بنده که در محفل وداع بیرنگ کهدامنی شرکت داشتم وصد ها شاعر، نویسنده، هنرمند وشخصیتهای علمی وفرهنگی عاشقانه از سراسر اروبا در آنجا حضور بهم رسانیده بودند، عظمت روح وعروج فکر واندیشه ء یک شاعر عزلت گزیده را آنجا آدم میتوا نست احساس بکند.عزت وافتخار بیرنگ همین بس که، بقول مولا نا جامی:
« اگر زاغ، اگر صعوهء نا توانم همین بس که، در جرگهء بلبلا نم »
آقای میر هزار! چون راه برگشت من وتو وهمه از همین کوچه بسوی ابدیت است، با این خبث باطن، حسد وکینه ودشمنی ایکه با انسان وانسانیت بخصوص اهل فرهنگ وعلم داریم، خدا میداند که هنگام مردن من وتو، کسی سنگ ایستاده خالی ای بر گور مان خواهد گذاشت یانه!!
حمله سايت خاوران به کامران ميرهزار
آقای نايل
ميرهزار حرف خود را صاف و پوست کنده زده. شما نمونه ای شعر از کوهدامنی بياور تا مشخص شود حرف شما باد هوا نيست و قوم خود طرفداری نمی کنيد.
حمله سايت خاوران به کامران ميرهزار
جناب نايل . از محفل باشکوه بيرنگ يادکردی . بايد باشکوه باشد . مثل انقلاب شکوهمند ثور ! او که هم دل خادی هارا رعايت ميکرد ، هم چشم عنايت به جهادی ها داشت بايد محترم باشد! او که هم از احسان طبری ، حساب ميبرد هم احمد شاه مسعود را قهرمان ميدانست ، هم کارمل را « ماما » خوانده بود ، هم ترکمنستان شوروی را« ناف زمين» می انگاشت بايد بر جنازه اش ، شرق و غرب ، جمع شود ! صالح
حمله سايت خاوران به کامران ميرهزار
آيا بيرنگ کوهدامنی خود کشی کرد؟
خبر های رسيده به وطن ، مشعر است که بيرنگ در روی چپرکت منزل خود ، در لندن با يک ريسمان کوتاه ، خودکشی کرده است ، يعنی خودرا خفک کرده است . اين مطلب توسط نسيم رهپو ، د ر بخش پيامهای پورتال ( افغان جرمن انلاين ) نيز درج شده است !
او چرا اين کار را کرد؟ برخی گويند اختلافات فاميلی بوده ، اما بسياری گويند بيرنگ از گذشته سياه سياسی اش بسيار ناراحت بوده است . حقيقت را خدا ميداند . حبيب استالفی
در حق شعر ظلم می شود!
خدايش بيامرزد هرچند شاعری نبود.
در حق شعر ظلم می شود!
سلام کامران جان !
بعد از چندین ماه خبر شدم که کابل پرس? را دوباره راه اندازی کردی از این خوش شدم، ولی نوشته که در مورد بیرنگ کوهدامنی نمودی بسیار ظالمانه است.
و بگو تو که نگوئی کی بگوید حال جناب عالی در کاندا نشستی و در هوا پوف کرده میروی .
نوش جانت برایت خوب کیس جور کردی و خود را به کانادا رساندی.
در حق شعر ظلم می شود!
سلام خواننده ی بی نام!
سپاس از اينکه از راه اندازی کابل پرس? خوشحالی. درباره ی کوهدامنی اگر کدام نظر مخالفی داری، بنويس با جزييات و دليل که چرا نظر من بسيار ظالمانه است.
درباره ی ما بازار شايعه داغ است و خودت هم به اين شايعات دامن می زنی. منظورت از کندا اگر کانادا باشد که نه من کانادا نيستم. در فاصله ی دو بازداشت و در حالی که نيروهای امنيت ملی اطراف دفتر محل کارم، راديو سلام وطندار را محاصره کرده بودند شعايعه شده بود که در لندن هستم، برخی هم می گفتند که کانادا هستم. برخی هم آلمان. در حالی که هيچکدام درست نبود و نيست. اجازه بده برای امنيت من هم که شده نگويم کجا هستم. تو که نمی خواهی سرم را به باد بدهی؟
در حق شعر ظلم می شود!
نقداز مردگان دال بر درس برای زندگان است
درخت گفتاتبر را قدرتی نیست/
که دوستم دسته یاراو نباشد
آنلاین : بیرنگ کوهدامنی و همقلمان...
در حق شعر ظلم می شود!
ممکن آقای میر هزار جناب بیرنگ را از نزدیک ندیده باشد اما
باید بگویم که من آقای بیرنگ را بهتراز خانواده اش بهتر ازدوستانش و بهتر از آنهای که سنگ دفاع از او را به سینه می کوبند می شناسم حالا او نیست. اما اژدها های دیگرش است که بنام فرهنگ ادب و شعر و موسیقی اغراض شخصی ایشان را بر مردمی که اغفال شده اند به تذویر و ریا می قبولانند و برای هر خری پالان می شوند.من مسائل را به موضوعات شخصی نمی کشم و کسانیکه بگویند که بیرنگ و یا همقطاران او شعر گفته بزرگترین جفا ها را برای مردم افغانستان روداشته اند .بس است خنجر زدن از پشت به مردم و فرهنگ آنها.دوست داشتم که زنده می بود و بااو صحبت می کردیم چه حیف شد که او رفت ولی دشمنان خطرناک تر از او با مذبوحانه ترین وقاحت ها بنام فرهنگ مردم ما را می درند.اما جهان عوض شده ادبیات عوض شده و مردم افغانستان عوض شده و میخواهند خودشان باشند.
دگر برای پابوسان کرملین و جهادی و طالبی و قحی نخواند گذاشت .
آنلاین : بیرنگ کوهدامنی و همقلمان...
اصلاحیه طالب کاکو
اینکه بیرنگ شاعر بود ویانه یااینکه خودت وی را میشناختی ویانه این بحث را باخودت ندارم.
اماچیزیکه برایم ثابت شد خودشما هم چندان به ادبیات پی نمی برید بخاطراینکه علایم کم سوادی درشما معلوم میشود.
هیچ وقت وقعی را وقحی ننویسید
وهچنان تزویر را تذویر ننویسید}
در حق شعر ظلم می شود!
سلام هموطنان عزيز ودوست داشتني:
من به بسياردقت نوشتۀ اغاي ميرهزار،نظريات دواتشه هاي سازمان راوا ونظريات هم ميهنانم را مرور نمودم ،هرکدام شان نوشته بود ولي من نتوانستم از وراي ان به يک نتيجه برسم،اما خوشبختانه نوشتۀ محترم دستګير نايل را وقتيکه مطالعه نمودم بادرنظرداشت عفت قلم وارايۀ دلايل علمي،ادبي وقناعت بخش ميتوان انرا بمثابۀ نتيجۀ اين بحث انترنيتي دانست واز ان اموخت٠
احترام به تک تک شما هموطنان عزيز
ذکريا يوسفزي